تبلیغات
مدرسه مصطفی
 
 
 
یادگیری بدون توقــف !

داستان بسیار آموزنده بخت بیدار

نویسنده : مصطفی زارعی | تاریخ : 07:20 ب.ظ - چهارشنبه 1 بهمن 1393

سلام به دانش آموزان عزیز
یک داستان بسیار قدیمی ولی در عین حال بسیار اموزنده براتون آماده کردم ...
این داستان هم برای شما دانش اموزان و برای بزرگ تر هاتون هم خوبه و پیشنهاد میکنم با والدبن خود این داستان را بخوانید


برای مطالعه داستان به ادامه مطلب بروید ...

روزی روزگاری از روزگاران قدیم و در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود او ادعا میكرد "كه بخت با من یار نیست" چرا كه شانس من خوابیده و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من هم هم بهبود نمی یابد.
پس نزد پیر خردمندی رفت تا او را راهنمایی كند پیر چون اصرار او را دید وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود. تا بقول خودش بفهمد كه چرا شانسش همیشه خواب است و چكار باید بكند تا او از خواب برخیزد.

او برای خود توشه­ای برداشت و عازم شد رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ  كه بی حال به نظر میرسید پرسید: ای مرد كجا می روی؟
مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست
گرگ گفت: میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟ و نمی توانم شكاری برای خود پیدا كنم؟
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد پس به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت: ای مرد كجا می روی ؟
مرد جواب داد: پی بختم می­روم.
كشاورز گفت: می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ. چرا كه جنگ برای آن سرزمین تمامی نداشت.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید: ای مرد این جا چكار می كنی و به كجا می روی؟
مرد جواب داد: من از راه دور می­آیم و می روم نزد جادوگر تا بختم  را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

شاه گفت: ای مرد برای من از او بپرس كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم، ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم و با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟
مرد خوب به حرف شاه گوش كرد پس اجاز گرفت تا به راه خود ادامه دهد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت :از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت: تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده­ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.

شاه اندیشید و سپس گفت: حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم.

مرد خنده ای كرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!
و رفت...  تا به شهر دهقانان و كشاورزان رسید به دهقان گفت: وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.
كشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد.  تا تو هم خوشبخت شوی.
مرد خنده­ای كرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!

و رفت...  تا كه به جنگل سرسبز و گرگ رسید گرگ پیر هم  از خواست تا آنچه بر او گذشته را برایش تعریف كند مرد قصه ما تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

بله دوستان! شما هم اگر جای گرگ بودید چكار می كردید؟
درست است! گرگ كمی فكر كرد و با خود اندیشید كه دیگر كودن تر و تهی مغز از این آدم از كجا پیدا كنم ؟ پس هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

 دیوانگی است قصه‌ی تقدیر و بخت نیست
از نام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

در آسمان علم، عمل برترین پر است
در كشور وجود هنر بهترین غناست



دسته بندی : دانستنیها , غیره ,
 

آخرین مطالب

» داستان بسیار آموزنده بخت بیدار ( چهارشنبه 1 بهمن 1393 )
» دانلود پیک شماره 9 ( یکشنبه 28 دی 1393 )
» دانلود مجموعه سوالات دی ماه ( یکشنبه 28 دی 1393 )
» دانلود پیک شماره 7 و 8 ( جمعه 19 دی 1393 )
» دانلود آزمون فارسی ( پنجشنبه 20 آذر 1393 )
» دانلود آزمون ریاضی ( پنجشنبه 20 آذر 1393 )
» دانلود آزمون مطالعات اجتماعی ( پنجشنبه 20 آذر 1393 )
» دانلود پیک هفتگی آذر ماه 3 ( دوشنبه 17 آذر 1393 )
» تصاویر دانش آموزان ( پنجشنبه 13 آذر 1393 )
» دانلود پیک هفتگی آذر ماه 2 ( پنجشنبه 13 آذر 1393 )
» دانلود نمونه سوالات علوم ( سه شنبه 4 آذر 1393 )
» دانلود پیک هفتگی دی ماه ( سه شنبه 4 آذر 1393 )
» دانلود آزمون اجتماعی ( شنبه 24 آبان 1393 )
» دانلود آزمون فارسی ( شنبه 24 آبان 1393 )
» دانلود آزمون ریاضی ( شنبه 24 آبان 1393 )